خدایا، دخترم همه زندگی منه.

دختر کوچولوی منو در پناه خودت نگهدار.



تاريخ : پنجشنبه 19 فروردين 1395 | 17:20 | نویسنده : مامان نرگس |

تابستان، هوای گرم، روزهای من و تو ........

امسال تابستون خیلی زود تموم شد..الان آخر تابستونه و با تموم شدنش من و فروزان و حتی بابایی دوره جدید سال تحصیلی و برو و بیا و مدرسه و مهد رو شروع میکنیم...

فروزان خیلی مشتاقه بره مهد و من از این جهت خیالم راحتره که به محیط غریبه نیست و بیصبرانه منتظر که مدرسه شروع بشه و بره مهد....بارها توی حرفهاش گفته که دوست داره بره مهد و همش میگه مامان کلاساش شروع بشه ..منم میرم مهد کودک با بچه ها بازی کنمبغل....

همچنان عاشق پارک و بازیه....اصلا یه عشق سیری ناپذیر... و من تا جایی که بتونم سعی میکنم خواستشو به جا بیارم و البته بابایی توی تابستون بارها و بارها فروزان رو برده پارک....خیلی وقتها به قول خودش " به حرف مامان و بابا گوش میده که میگن بریم خونه میاد" اماااا گاهی همچنان تموم تلاششو میکنه که توی پارک بمونه و عاشق ترامپولین یا همون بپر بپر معروفه.....


اینجا اولین باره که میبینم از سرسره میره پایین و شیرجه میره توی توپها!!!!!!!!

وقتی بچه های دیگه رو میبینه که این کارا رو انجام میدن، جراتش بیشتر میشه...

 

عشق به کتابش خیلی بیشتر شده و بیرون که میریم خیلی بهونه اسباب بازی نمیگیره ولی تا دلتون بخواد میگه کتاب بخر برام!!! کتابهاشو خیلی دوست داره و شبها تا چند تا قصه نخونم براش نمیخوابه و البته کتابهای شعر رو بیشتر دوست داره و خیلی زود اونا رو حفظ میکنه...

خیلی کلیپ های شعر رو دوست داره....کارتونی که رنگارنگ باشه یا توش بچه ها باشن رو دوست داره...عمو پورنگ و محله گل و بلبل رو خوب میشینه نگاه میکنه و خیلی خوب هم مفهوم حرفهاشونو میفهمه و برام تعریف میکنه..

حرف زدنش هم که روز به روز کاملتر میشه و بارها با کلمه ها و جملاتی که میگه ما رو بهت زده میکنه...تقریبا مفهوم همه جملات رو میفهمه و البته گوش تیزی داره!!!!! از فاصله چند متری هم که چیزی بگی میشنوه.....باید خیلی مراقب حرف زدنت باشی وگرنه چیزی که نباید یاد بگیره رو یاد میگیره....سعی میکنم چیزی که نباید بگه رو بهش یاد بدم تا دیگه اون کلمات رو تکرار نکنه و خداروشکر با گفتن اینکه این حرف خوبی نیست نباید بگی..تسلیم میشه و میگه " زشته نباید بگم"

نمیدونم از حرفهاش چی رو بگم..اخه خیلی خوب و واضح حرف میزنه...

حرفهای بعضی از کلمات رو  جابه جا میگه مثل ، مسواک....مسکاب            برنده.....پرنده       کولر.....کولی        جوییدم.....جوجیجم          

فوق العاده دیر به دیر دستشویی میره و مقاوت بالایی داره در نگه داشتن جیشش...یکی از مشکلاتی که با فروزان خانم داریمدلخور و تا آخرین حد خودشو نگه میداره....گاهی که دیگه طاقتش تموم میشه..بدوبدو میکنه و میگه..کمک کمک!!!!!!!!!!

مشکل بعدی هم سر خیس شدنشه...به شدت از خیس شدن لباساش یا حتی دست و پاش بدش میاد و این باعث شده که از صورت شستن به خاطر اینکه مبادا قطره ای آب روی لباسش بریزه فرار میکنه...تقریبا بعد هر بار دست و صورت شستن لباسهاشم باید عوض بشه...فکر میکنم چون نمیخواد خیلی پاهاشو بشورم از دستشویی رفتن هم فرار میکنه....یه بار حموم رفتیم تا شیر آب رو باز کردم و پاهاش خیس شده کلی گریه کرد که " آاااخ پاهام خیس شد!!!!

از طرفی

فوق العاده آب بازی رو دوست داره و بارها و بارها توی استخرش و وانش آب بازی میکنه ..حتی جلو شیر آب توی حیاط ولی با این وجود دوست نداره لباساش خیس بشه و فورا باید دست و صورتشو خشک کنی...

راستی توی تابستون فروزان اولین استخر رو تجربه کرد..

گرگان که بودیم با زندایی جونشون و مادرجون رفتیم آب گرم زیارت. توی استخرش زرفتیم که البته عمق استخر زیاد بود و فروزان همش توی بغلم بود ولی با این وجود خیلی بهش خوش گذشت و مدام پاهاشو تکون میداد که مثلا شنا کنهچشمک...خیلی خوشش اومده بود و بعد از 1 تا 1.5 ساعت که آوردمش بیرون بازم کلی گریه کرد و اشک ریخت و با چه ترفندی آوردمش بیرونخسته

 

یه بار از دستش عصبانی شده و دستامو آوردم بالا و یکی یکی با انگشتام میشمردم که تو منو اذیت میکنی..سر خوابیدن ..سر بیدارشدن...سر جیش کردن....غذاخوردن و در همون حال هم یکی یکی انگشتامو میبستم...این شد چهارتا و یکی از انگشتام موند..فروزان هم که تا اون موقع ساکت بود و منو نگاه میکرد یه دفعه گفت" پس این یکی چی مامان؟...گفتم نمیدونم....دیدم خودش میگه...." صورت شستن!!!!!" و منو بگی داشتم میترکیدم از خنده و کلی قربون صدقه اش رفتم و چقده بچم متوجه است که سر چه چیزهایی منو اذیت میکنهخنده

جدیدا مدام ادای بچه کوچولوها رو در میاره....مثلا میاد بغلم و میگه" مَ مَ " میخوام یا بَبَ میگه و دَدَ بییم و یا آبادا!!!!!! خلاصه پستونک میخواد.....نمیدونم چرا اینطوری میکنه...شاید وجود دو تا دخترداییهاش باعث این رفتارشهمتفکر که بودن این خوشگلا کنار هم خودش داستانیهخندونک...

 

عکسهای فروزان......از بس که بازیگوش شده عکس خوبی ازش ندارمغمگین

 

مسیر رفتن به مشهد......طرقبه......فروزان و دایی جونی

بازیگوشیهای فروزان و فاطمه جونی توی حرم

پارک ملت.....فروزان کلی بازی کرد اونجا و خیلی خاطره خوشی براش به جا گذاشت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

تابستون گرم دخملی

تاريخ : سه شنبه 30 شهريور 1395 | 8:18 | نویسنده : مامان نرگس |

 فروزان و آب بازی توی استخر کوچولوش....

 

 

ولی به علت کم آبی، دو سه بار بیشتر بازی نکرده و بعد بازی با کمک مامان تموم آب استخر رو صرف آب دادن به باغچه و یا شستن حیاط کردیم که البته کار خیلی سختی بود که با کمک سطل این کارو انجام بدیمدلخور..

تابستون گرم دخملی

تاريخ : شنبه 16 مرداد 1395 | 15:40 | نویسنده : مامان نرگس |


دخترم
عزیز دلم سلام.
امروز  روز دختران این سرزمین پاک و جاودانه است.
همه می دانیم که همه روزها روز دختر است و امروز
 فقط بهانه ای است برای اینکه به چشمه های عاطفه و لطافت سربزنیم و
 آنها را آنگونه که واقعا هستند، یعنی عزیز و گرانبها و نفوذناپذیر تحسین کنیم.

دخترم! کاش می دانستی با دنیا آمدنت
 چقدر فراوانی و برکت و بخت و اقبال
 برای خانواده به ارمغان آوردی؟
مايه آرامش و بهانه تلاش پدرومادر!
کاش خبر داشتی لبخندهایت و شیرین کاری هایت
چقدر خستگی از تن من و مادرت بیرون می کرد و
 سروصدایت چه شروشور بی نظیری را در محیط خانه برپا می ساخت؟
تو همه آرامش و شور و شوق خانه هستی و
 ای کاش می دانستی که چقدر خانه ها به حضور و شروشور تو نیازمندند!؟

دخترم! در این روز مبارک
خواستم بی نظیری و فوق العاده بودنت را یکبار دیگر فریاد بزنم
و بگویم
که آهای آرام دل بابا!
تو ارزشمندترین خواستنی زندگی هر انسان خوشبختی روی کره زمین هستی!

به قدری گرانبهایی که هیچ شاهزاده ای
با هیچ اسب سفیدی
 نمی تواند تو را بخرد.
مبادا خود را دست کم بگیری و نیازمند کسی شوی
 و گوهرگرانبهای وجودت را  به پای هر بی سروپایی بریزی.
چنان با وقار و متانت روی زمین راه برو که
همه آنها که یاوه می بافند و تو را نیازمند خود می دانند ،
حساب کار دستشان بیاید و
بفهمند که نیازمند واقعی خودشان هستند.

دخترم!
تو آفریده شدی تا کوه عاطفه و دریای لطافت و خورشید مهربانی و صحرای دلربایی و زیبایی و در عین حال اقیانوس غرور باشی.
تو چنانکه بقیه رنگ باوران می گویند صورتی نیستی.
آبی دریا و سبزی دشت ها و سرخی لطیف گلبرگ ها و همه و همه،
در مقابل رنگین کمان احساسات تو هیچ اند.
تو همه رنگ های زیبای عالمی.
 برای همین است که به هر خانه ای قدم می گذاری ، روشنایی و جلوه ای نو و متفاوت می آفرینی.

دخترم!
به آنها که تو را در دایره پاستیل و لاک و رژ و قهر و ناز قضاوت می کنند
 بی اعتنا باش.
به آنها که به تو برچسب های ناصواب می زنند
ذره ای توجه نکن.
آنها از عظمت وجود و پاکی روح
و نگاه معصوم تو بی خبرند.
آنها خبرندارند که هنگام آفرینش،
وقتی نوبت خلقت تو فرا رسید،
 شادی و هلهله کائنات را فرا گرفت
و خداوند لبخند زد.
دریای غرور پدر!
آنها که مراقبت از تو را غیرتمندانه وظیفه خود می دانند و
در عین حال سد راه رشد و عالی شدنت نمی شوند ،
حرمتشان را نگه دار.
ای مهربان تر از همه فرشته ها!
مادر را وقتی نگرانت است و به خاطر راحتی و خوشی تو سختی و دشواری را به جان می خرد یاور باش.
به یاد بسپار که تو
فردای روزگار
مادر دختران و پسران این سرزمین هستی.
همان هایی که قرار است آینده و فردا را بسازند.
تو همه امید اکنون ما
برای آینده ای باشکوه و بی نظیری..
تو همه آینده ای.
قدر خود را بدان و عالی باش.
برای عالی بودن هم لازم نیست متفاوت باشی و برای به چشم آمدن تلاش کنی!
همینی که هستی،
عالی ترین و دیدنی ترین و جذاب ترین شکل خلقت است.
همیشه
مانند الآن باشکوه و با وقار و مهربان
و شورانگیز و شوق آفرین
 و از همه مهم تر دست نیافتنی باش.

تو همه عالی بودن های عالمی.
تو دختر بابا هستی.

دکتر احمد حلت
 

تابستون گرم دخملی

تاريخ : شنبه 16 مرداد 1395 | 15:39 | نویسنده : مامان نرگس |

یادش به خیر روزی که اومدی...

سی روزگی تو هم خیلی زود اومد

حتی سی هفتگی

و حالا

سی ماه!!!!

این روزها خیلی زود اومدن و رفتن..خیلی زود گذشت و میاد روزیکه سی سالگیتو جشن میگیری....

روزی میادو میشی سن حالای من و پر میشی از بچه هات مثه حالای من..

روزی تموم زندگیت میشه مثه حالای من... مثه روزهای من، پر از تو

پر از بچگی تو....

تا چشاتو باز کنی میبینی رسیدی به سی سالگی و یادت میاد بچگیهات و

مثه حالای من میگی" یادش به خیر بچگیهام"

دخترم، پس حالا که بچه ای خودت باش و بچگی کن

دخترم، همیشه و همه جا خودت باش و زندگی کن

دخترم، استوار باش و باز هم زندگی کن

استوار باش و بچگی کن

بچگی کن

فقط بچگی کن

شادی کن

امیدوارم بتونم شادی رو بهت تقدیم کنم

دخترم شادترین روزها برای تو............

30 ماهگیت مبارکمحبت

تابستون گرم دخملی

تاريخ : شنبه 2 مرداد 1395 | 11:44 | نویسنده : مامان نرگس |

این روزهای بهاری برای ما پر از طراوت و تازگیه....پر از تو

پر از لطافتهای دخترانه.... پر از بوسه های شیرین..

پر از خنده های تو... پر از دلهره ها

پر از حرفهای به یاد ماندنی

پر از شور و نشاط بچگی

پر از بچیگیهای تو و مادرانه های من......

پر از شعرهای هر روز...پر از داستانها و تکرار و باز هم تکرار

پر از بازی...پر از صداهای رنگی

تمام اینها شده همه زندگی من... هر روز من پر شده از با تو بودن... با تو و بچگیهای تو

با تو و نشاط تو...شور و شوق تو.... همه اونها شده زندگی من. حتی نق نق های بی دلیل تو ....

 پافشاری برای خواسته هایت به من می گوید بزرگتر از آنی که من تو را مجبور به کاری کنم...

ترس از تاریکی مرا یاد کودکی خود می اندازد و هیچ وقت نمیگویمت که " تاریکی ترس نداره" چون هنوز هم من از تاریکی می ترسم..

غرور و خجالت تو از تشویقهای ما....

و اینکه سعی میکنی زودتر بزرگ شوی و گاهی میگویی که " من بزرگ شدم و خودم لباسهایم را میپوشم" و انتخاب لباس مورد علاقه ات هم این را می گوید که تو زودتر از انچه من فکر میکنم بزرگ می شوی......

و من قدرتی میخواهم که هنگام خستگی نیز با تو بچگی کنم.... هنگام دردها و غصه ها با تو زندگی کنم...

تو بخندی و من با خنده های تو زندگی کنم...

دخترم دوستت دارم...........

 

 

موش کوچولوی من توی این دشت سرسبز کلی ذوق میکرد....

 

 


 

 

فروزان خانم وقتی اینجوری میخواد ماست بخوره!!!!!!!!!!!کچل

 

 


 

شیطنت های فروزان، وقتی میخوای عکس ازش بگیری.....

فروزان و موهای پف پفیش!!!!!

بهار سبز دخملی

تاريخ : جمعه 21 خرداد 1395 | 1:20 | نویسنده : مامان نرگس |

بای بای پوشک

فروزان کوچولوی من دیگه داره خانم میشه!!!!

از اوایل خرداد که فروزان توی 2 سال و5 ماهگی رفته بود تصمیم گرفتم دیگه پوشکش نکنم و این مرحله مهم رو هم سپری کنه.

خیلی خوب بود و راحت تر از اونی که فکر میکردم باهاش کنار اومد. روز اول با بازی و جایزه هایی که میگرفت سپری شد. از روز دوم خودش نیازش به دستشویی رو اعلام میکرد و خیلی پیشرفتش چشمگیر بود. خداروشکر که در زمان مناسبش این کارو کردیم و هم خودش و من اذیت نشدیم.

بهار سبز دخملی

تاريخ : جمعه 7 خرداد 1395 | 19:11 | نویسنده : مامان نرگس |

امسال سومین نوروزی بود که دختر گلم کنارمون بود و مثل دو سال قبل لحظه تحویل سال خواب بودآرام. دلم نیومد بیدارش کنم. فروزان لحظه تحویل سال( انگار داره توی خواب دعا میخونه)بغل

روز اول عید رفتیم خونه باباجیشون.حسابی دوروبرش شلوغ بود و کلی خوش گذروند......

عاشق ماهی های قرمزی بود که باباش براش خریده بود تا بندازن توی حوض....

سفره هفت سین رو کاملا درک میکرد و با هم اونو چیدیم.....

 

البته سیب سفره همون روز اول گاز زده شد. سماقها و سکه ها پاشیده شد. سمنوها انگشت انگشت شد(لازم به ذکره بگم که خانم خانما اصلا تا قبل این به سمنو لب نمیزد وحالا سمنو سفره میخورد و میگفت خوشمزه استخندونک)و اون حاجی فیروز زیبا رو فروزان از مهد اورده بود و همش میگفت خاطره است!!!!

 

امسال وقتی متوجه میشد می خوایم بریم بیرون تندی لباساشو میاورد که براش بپوشم و کلی ذوق میکرد...گیره میزدم به موهاش تا میرسیدیم به مقصد بعد سلام اونارو از روی موهاش برمی داشت....فکر می کرد فقط برای توی مسیر باید به موهاش باشهقه قهه.....

سفر ما به گرگان بود و اینبار به خاطر دو تا عروسی که داشتیم طولانیتر از سالهای پیش شد..

درمسیر رفتن به گرگان- جاده کوهستانی توسکستان

هوا خیلی سرد بود........

 

وقتی فروزان ژست میگیرهخنده

وعکس هنری که مامان از فروزان و بابا گرفتهزیبا

 

چند تا عروسی داشتیم که فروزان از مراسم های قبل خیلی بهتر بود ولی خوبچشمک.....

وقتی فروزان ژست میگیرهخندونک

اینم فروزان جلو در خونه همسایهچشمک و البته با اخمی شیرینخندونک

و اینبار خیلی حالش بهتر بودچشمک

 

 

 

بهار سبز دخملی

تاريخ : سه شنبه 4 خرداد 1395 | 11:00 | نویسنده : مامان نرگس |

این روزهای سرد زمستونی هم داره تند تند میگذره و برای من و فروزان پر از ویروس و باکتریهای گوناگون بود. من و فروزان مدام مریض بودیم و حالا که نزدیک نوروزه کلی کارهامون انجام نشده باقی مونده.

قسمت سختش همین بیماریها بود و البته بازیگوشی فروزانم روزهامو پر کرده و گاهی منو به خنده میندازه و گاهی هم عصبانی.

بسیاااااااااااااااااااار بازیگوش و شیطون و البته شیرین...حرفهاش و جمله بندیهاش فوق العاده شده و در روز بارها لبخند رو روی لبامون میشونه.

خیلی حرف زدنش عالی شده و به خوبی میدونه که چه جمله ای رو باید کجا و با چه لحنی استفاده کنه.

چند تا شعر بلده...حتی شعر یه توپ دارم قلقلی رو کامل میخونه...و چند تا شعر دیگه رو هم میخونه و گاهی چند بیتش رو... خیلی به شعر خوندن علاقه داره و همینطور کتاب خوندن..گاهی کتابش رو برمیداره و مثلا برای عروسکاش میخونه..حالا هر داستانی که شنیده یا یه داستان تخیلی.... وقتی بهش یگی قصه چی رو بگم....میگخ خرگوش کوچولو!!!!!!!! و یا فروزان .... و باید داستان روزانه و کارای فروزانو بگی!!!!!!!!

خودش خوب میتونه بازی کنه ولی خیلی وقتها دنبال هم بازی میگرده و چه کسی بهتر از مامانسکوت.. خیلی حوصله اش سر میره و دوست داره بریم بیرون و ددرا...... و عاشق پارکه دخترمون...

این ماه دو تا دونه دندون کرسیهاشم در اومد و تا حالا فروزان 18 تا دندون داره.

وزنش توی دو سالگی 12 کیلو بود که بعد از یه بیماری و 8 روز تب شدید این وزن و پیدا کرده بود. به خاطر مریضیهاش خیلی اذیت شد و کلی لاغر و ضعیفغمگین

صلوات و بسم الله رو زیاد میفرسه و اخرشو جالب میگه....و عجل فرجهم رو میگه" و عجل فَلَ کُنَک " !!!!!!!!!!!

چند تا کلمه خارق العاده فروزان....

زن عمو" سَبلون" البته میتونه بگه زن عمو ولی از اول زن عمو رو میگه سبلون...چرا نمیدونمبدبو

الکلنگ" الُ کُ نَک"......

 عاشق شیر موز بستینه و بهش میگه شیر بستنی

یه دفعه سرما خورده بود میگفت بستنی میخوام .گفتم سرما خوردی نمیشه....این یادش بود تا اینکه رفتیم بیرون، میگه "من مریض شدم شیر بستنی نمیخورم شیر موز خالی میخورم"

یه بارم از جلو درمونگاه رد میشیدیم شروع کرد به الکی سرفه کردن گفت" من مریض شدم .بریم دکتر"

خونه باباجیشون بود یه روزی که همش میخواسته با تلفن بازی کنه که ننی میگه نه باباجی دعوا میکنه...در همون حین هم باباجی میره بیرون . اما سایه اش روی در میفته و معلومه اونجا واستاده....فروزان یه کم منتظر میمونه میبینه بابا جی نمیره که با تلفن بازی کنه...عصبانی میشه و به در اشاره میکنه و میگه" بروووووو دیگهههههه"

یه بار پاور کیس رو مدام روشن خاموش میکرد..دعواش کردم و گفتم نکن این کار رو...بعد از چند دقیقه بهش گفتم فروزان بیا کمکم کن وسایلتو جمع کنیم. گفت " ناراحتم(یعنی نمیام) " گفتم چرا؟ گفت" دعوام کردی...."

 

این ماه ها اصلا عکس خوبی از فروزان نداشتم...

از وقتی تولد طهورا و بعدش تولد خودشو دیده عاشق تولد و کیک خامه ای و البته شمع فوت کردن شده....یه روز دیدم همش تولد تولد میکنه و براش یه کیک درست کردم و شمع روشن کردم و فوت کرد و کلی ذوق میکرد دخترمآرام...

 

از وقتی که لاک رو شناخته عاشقش شده.....میدونم که لاک زدن برای سنش اصلا خوب نیست ولی چه کنم که عاشق لاک شدهزبان

 

خیلی مهدشو دوست داره و از اینکه بردمش مهد خیلی راضی ام....برعکس خیلیها که اعتقاد دارن مهد محیط مناسبی برای بچه ها نیست ولی من کاملا موافقم یعنی برای فروزان که تجربه خیلی خوبی بود ....

اگر روزی مهد نره...همش مربی مهربونش خاله وجیهه و دوستاش رو یاد میکنه.....مهشید، مهرآفرین، ارشام، عرفان، مهدیس محبت

 

 

زمستون سرد دخملی

تاريخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 | 15:15 | نویسنده : مامان نرگس |

سلام دوستان

دلمون حسابی برای اینجا تنگ شده بود.این چند ماه خیلی اتفاقات مختلفی افتاد و باعث شد من نتونم خیلی باشم. پست ها رو بخونید کمی از احوالات این چند ماه مطلع میشید.

امروز اومدم جبران کنم و پستهایی که قبلا نوشتم رو بذارم ولی بدن عکس. آخه گوشیم و سیستم مشکل دارن نتونستم عکس بذارم ولی به زودی میام و همه عکسها رو آپ میکنم.

دوستون داریم زیادمحبت



تاريخ : سه شنبه 11 اسفند 1394 | 17:11 | نویسنده : مامان نرگس |

تولدت مبارک عروسک قشنگم

دو سال با هم شب رو روز کردیم

دوسال با هم روزمونو شب کردیم

دوساله با هم، کنار هم، روبروی هم، در آغوش هم، دوساله با تو بودم دختر کوچولوی من

دو ساااااااااال، زمانی کوتاه بود برای من، برای عاشقا نه های من

دو سال برای مادرانه های من

فروزانم، روزی که اومدی برای باورکردنی نبود هستی یه دختر کوچولو که نفسش به نفس من بنده

لحظه دیدنت هیچ وقت از یادم نمیره

حس شیرین بودنت

یک سال گذشت و تو تلاش میکردی برای راه رفتن

یک سالگیت چهاردست و پا دوروبرم میرفتی و با خنده هات دلمو میبری به عمق خواستنت

و حالا دوسالگیت اینقده شیرین و دوست داشتنی شدی که دلم پر میکشه برای حرفها و جمله بندیهای جدیدت

توی این دو سال شما بزرگ بزرگ تر و من لبریز نگرانی و هر روز پیر و پیرتر

با هر سرفه تو، با هر زمین خوردن تو، با هر بیرون رفتن تو من پیر و پیرتر میشم

و دوست دارم این حس مادرانه ام رو

دوست دارم دختر کوچولوی من

تولدت مبارک

 

❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤

امسال تولد فروزان رفتیم مشهد...این اولین سفر فروزان به مشهد و حرم امام رضا (ع) بود و من خیلی خوشحال بودم از این اتفاق. شروع سه سالگی فروزان در جوار حرم بود.

و من از اقا امام رضا سلامتی و خوشی و خشبختی تو خواستم.

روز تولدش رفتیم کاروانسرای بابا قدرت که جای خوبی بود برای یه تولد سه نفره..خیلی خوش گذشت.

از اول فروزان یه نبات رو گرفت دستش و میخوردخنده

 

همچنان دست فروزان یه نبات چوبیه!!!!!!!!!!!!

 

 

هدیه تولدش یه استخر بادی و توپ های رنگی بود که همون جا فروزان کلی با توپهاش بازی کرد...

 

و اینم فروزان با استخر توپش و مرسانا جون.........

 

زمستون سرد دخملی

تاريخ : جمعه 2 بهمن 1394 | 21:42 | نویسنده : مامان نرگس |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد




.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • آذر دانلود