دختر کوچولوی من

             

 

   خدایا، دخترم همه زندگی منه.

دختر کوچولوی منو در پناه خودت نگهدار.



تاريخ : پنجشنبه 19 فروردين 1395 | 17:20 | نویسنده : مامان نرگس |

فروزان عزیزم؛

سه سال خندیدی و با خنده هایت دل کوچک خانه ما شاد شد....

سه ساله که رنگ و بوی خانه ما، رنگ شور به خود گرفته و ثانیه ها تند وتند روی ساعت آویخته به دیوار اتاق می دوند....

این روزها خونه همیشه تمیز و مرتب نیست و پر شده  از رنگ های قشنگ اسباب بازیهایت...

رخت اویز خونمون پر از لباسهای کوچولوی رنگارنگ و خوشگله......

این روزها همش حرفهای شیرین و جدیدی توی خونمون زده میشه و هر روز ما منتظر تازه هایی از تو هستیم....

این روزها باید خیلی مراقب رفتارمون باشه چون یکی هست که مدام مارو زیر نظر داده و کارامون و حرفهامونو میفهمه.....

این روها من با تو خیلی شادم.....

 

خدارو شکر که هستی......
 

 

 

 

 

 

و امااااااااا خوشمزه های تولد.....

 

 

 

و مهمونای کوچولوی فروزان..... طهوراجون و فاطمه گلی و مرسانا جونی....

فروزان و بادکنکهای تولدش..........

 

امیدوارم همیشه همیشه شاد باشی عزیزدلم

زمستون سرد دخملی

تاريخ : يکشنبه 22 اسفند 1395 | 17:35 | نویسنده : مامان نرگس |

 پاییز از راه رسید و فروزان ماه های 33 و 34 و 35 رو طی میکنه.......

این روزها خیلی پر جنب و جوش و وروجک شده..یعنی هر روز که میگذره پر انرژی تر و البته شیرین تر میشه..

خیلی صحبت مبکنه و جمله بندیهاشم عالیه و البته هنوز حرفهای کلماتی رو جابه جا میگه که بسیار شیرین و دوست داشتنیه

رفتن به مهد رو خیلی دوست داره و میاد و برامون از کارهایی که انجام میده تعریف میکنه...دوستهایی که بیشتر باهاشون بازی میکنه مهدیس و غزاله هستن که خیلی دوسشون داره..... خداروشکر امسال بدنش مقاوم تره و دو بار تا حالا نیاز به انتی بیوتیک پیدا کرده...

همچنان از گودال و بلندی میترسه..همچنین از ماشینهای سنگین( به قول خودش بزرگ) و اگه توی پیاده رو هم باشیم خودشو به من میچسبونه...

همچنان مقاوت میکنه برای دستشویی رفتن

خیلی خوب بلده حرفشو به نفع خودش عوض کنه..امروز داشت ناهار کباب تابه ای میخورد...میگفت عسل(عروسک محبوبش) هم میخواد ..گفتم نداریم از مال خودت بهش بده..دخترته دیگه بهش بده....بعد شروع کرد به گفتن اینکه نه عسل گریه نمیکنه میگه سیرم تازه کبابش خوشمزه نیست و نمیخوادخندونکخندونکقه قهه

میگه من سه تا دختر دارم..مرسانا، فاطمه، شهراد!!!

خودشو مشغول میکنه به بازی و البته گاهی هم همبازی میخواد و منم میشم هم بازیش..

مامان بازی و خونه بازی و غذا پختن از بازیهای هر روزشه....

کتاب خوندن و نقاشی کشیدن رو خیلی دوست داره...

 

 

 

 

 

فروزان که خودش رو با گیره هاش خوشگل کردهچشمک

فروزان دخترش مرسانا رو بغل کردهبغل

از اولین دست سازه های فروزان البته به تنهایی.......

فروزان و نقاشی" چشم چشم دو ابرو....."

اینجا هم کوه و خورشید کشیده....

فروزان تو مهد کودک.....

اینم ی روز سرد و برفی پاییزی..........

اینجا دستکش هاش توی مهد جا مونده بود..دستکش منو پوشیدهخندونک

 

 

پاییز زرد دخملی

تاريخ : شنبه 18 دی 1395 | 16:34 | نویسنده : مامان نرگس |

ی روز برفی

در اولین روز زمستون

 

 

 

 

 

 

 

دخترکم دوستت دارم

و برات از خدای مهربون شادی میخوام

توی لحظه لحظه های زندگی قشنگت

 

 

زمستون سرد دخملی

تاريخ : شنبه 18 دی 1395 | 9:32 | نویسنده : مامان نرگس |

عکسهایی که از فروزان توی وبلاگ مهدشون وجود داشت......

 

فروزان در قسمت راست تصویر در کنار مربی مهربونشون خانم گلی(از سمت راست ردیف اول نفر چهارم)

 

فروزان خانم همون لباس صورتی که به جای اینکه حواسش به مربی شون باشه به دوربین نگاه میکنهآرامخندونک

اینجا هم لابه لای بچه ها گم شده!!!!!

 

پاییز زرد دخملی

تاريخ : جمعه 3 دی 1395 | 17:36 | نویسنده : مامان نرگس |

 

خبر این است که یلدا خانم
آخرین دختر آذر بانو
نوه دختری حضرت پاییز قشنگ
دل سپرده به یکی از پسران ننه سرمای بزرگ!
کرده پیراهنی از برف به تن،
می رود خانه ی بخت.
الهی بختش قشنگ

یلدا مبارک. 🍉

 

یلدای امسال پرشور و گرم و پر از خوراکیهای رنگارنگ در کنار خانواده خیلی خوش گذشت

انشاله همیشه همیشه دل همگی شاد وتنشون سالم باشه.....

 این سومین یلدای دختر کوچولوی من بود

 

 

 

 

 

و آخر شب هم بارش برف دل همگی رو شادتر کرد.

رفتن به خونه زیر بارش برف خیلی زیبا و رویایی بود.....

 

 

زمستون سرد دخملی

تاريخ : جمعه 3 دی 1395 | 17:29 | نویسنده : مامان نرگس |

تابستان، هوای گرم، روزهای من و تو ........

امسال تابستون خیلی زود تموم شد..الان آخر تابستونه و با تموم شدنش من و فروزان و حتی بابایی دوره جدید سال تحصیلی و برو و بیا و مدرسه و مهد رو شروع میکنیم...

فروزان خیلی مشتاقه بره مهد و من از این جهت خیالم راحتره که به محیط غریبه نیست و بیصبرانه منتظر که مدرسه شروع بشه و بره مهد....بارها توی حرفهاش گفته که دوست داره بره مهد و همش میگه مامان کلاساش شروع بشه ..منم میرم مهد کودک با بچه ها بازی کنمبغل....

همچنان عاشق پارک و بازیه....اصلا یه عشق سیری ناپذیر... و من تا جایی که بتونم سعی میکنم خواستشو به جا بیارم و البته بابایی توی تابستون بارها و بارها فروزان رو برده پارک....خیلی وقتها به قول خودش " به حرف مامان و بابا گوش میده که میگن بریم خونه میاد" اماااا گاهی همچنان تموم تلاششو میکنه که توی پارک بمونه و عاشق ترامپولین یا همون بپر بپر معروفه.....


اینجا اولین باره که میبینم از سرسره میره پایین و شیرجه میره توی توپها!!!!!!!!

وقتی بچه های دیگه رو میبینه که این کارا رو انجام میدن، جراتش بیشتر میشه...

 

عشق به کتابش خیلی بیشتر شده و بیرون که میریم خیلی بهونه اسباب بازی نمیگیره ولی تا دلتون بخواد میگه کتاب بخر برام!!! کتابهاشو خیلی دوست داره و شبها تا چند تا قصه نخونم براش نمیخوابه و البته کتابهای شعر رو بیشتر دوست داره و خیلی زود اونا رو حفظ میکنه...

خیلی کلیپ های شعر رو دوست داره....کارتونی که رنگارنگ باشه یا توش بچه ها باشن رو دوست داره...عمو پورنگ و محله گل و بلبل رو خوب میشینه نگاه میکنه و خیلی خوب هم مفهوم حرفهاشونو میفهمه و برام تعریف میکنه..

حرف زدنش هم که روز به روز کاملتر میشه و بارها با کلمه ها و جملاتی که میگه ما رو بهت زده میکنه...تقریبا مفهوم همه جملات رو میفهمه و البته گوش تیزی داره!!!!! از فاصله چند متری هم که چیزی بگی میشنوه.....باید خیلی مراقب حرف زدنت باشی وگرنه چیزی که نباید یاد بگیره رو یاد میگیره....سعی میکنم چیزی که نباید بگه رو بهش یاد بدم تا دیگه اون کلمات رو تکرار نکنه و خداروشکر با گفتن اینکه این حرف خوبی نیست نباید بگی..تسلیم میشه و میگه " زشته نباید بگم"

نمیدونم از حرفهاش چی رو بگم..اخه خیلی خوب و واضح حرف میزنه...

حرفهای بعضی از کلمات رو  جابه جا میگه مثل ، مسواک....مسکاب            برنده.....پرنده       کولر.....کولی        جوییدم.....جوجیجم          

فوق العاده دیر به دیر دستشویی میره و مقاوت بالایی داره در نگه داشتن جیشش...یکی از مشکلاتی که با فروزان خانم داریمدلخور و تا آخرین حد خودشو نگه میداره....گاهی که دیگه طاقتش تموم میشه..بدوبدو میکنه و میگه..کمک کمک!!!!!!!!!!

مشکل بعدی هم سر خیس شدنشه...به شدت از خیس شدن لباساش یا حتی دست و پاش بدش میاد و این باعث شده که از صورت شستن به خاطر اینکه مبادا قطره ای آب روی لباسش بریزه فرار میکنه...تقریبا بعد هر بار دست و صورت شستن لباسهاشم باید عوض بشه...فکر میکنم چون نمیخواد خیلی پاهاشو بشورم از دستشویی رفتن هم فرار میکنه....یه بار حموم رفتیم تا شیر آب رو باز کردم و پاهاش خیس شده کلی گریه کرد که " آاااخ پاهام خیس شد!!!!

از طرفی

فوق العاده آب بازی رو دوست داره و بارها و بارها توی استخرش و وانش آب بازی میکنه ..حتی جلو شیر آب توی حیاط ولی با این وجود دوست نداره لباساش خیس بشه و فورا باید دست و صورتشو خشک کنی...

راستی توی تابستون فروزان اولین استخر رو تجربه کرد..

گرگان که بودیم با زندایی جونشون و مادرجون رفتیم آب گرم زیارت. توی استخرش زرفتیم که البته عمق استخر زیاد بود و فروزان همش توی بغلم بود ولی با این وجود خیلی بهش خوش گذشت و مدام پاهاشو تکون میداد که مثلا شنا کنهچشمک...خیلی خوشش اومده بود و بعد از 1 تا 1.5 ساعت که آوردمش بیرون بازم کلی گریه کرد و اشک ریخت و با چه ترفندی آوردمش بیرونخسته

 

یه بار از دستش عصبانی شده و دستامو آوردم بالا و یکی یکی با انگشتام میشمردم که تو منو اذیت میکنی..سر خوابیدن ..سر بیدارشدن...سر جیش کردن....غذاخوردن و در همون حال هم یکی یکی انگشتامو میبستم...این شد چهارتا و یکی از انگشتام موند..فروزان هم که تا اون موقع ساکت بود و منو نگاه میکرد یه دفعه گفت" پس این یکی چی مامان؟...گفتم نمیدونم....دیدم خودش میگه...." صورت شستن!!!!!" و منو بگی داشتم میترکیدم از خنده و کلی قربون صدقه اش رفتم و چقده بچم متوجه است که سر چه چیزهایی منو اذیت میکنهخنده

جدیدا مدام ادای بچه کوچولوها رو در میاره....مثلا میاد بغلم و میگه" مَ مَ " میخوام یا بَبَ میگه و دَدَ بییم و یا آبادا!!!!!! خلاصه پستونک میخواد.....نمیدونم چرا اینطوری میکنه...شاید وجود دو تا دخترداییهاش باعث این رفتارشهمتفکر که بودن این خوشگلا کنار هم خودش داستانیهخندونک...

 

عکسهای فروزان......از بس که بازیگوش شده عکس خوبی ازش ندارمغمگین

 

مسیر رفتن به مشهد......طرقبه......فروزان و دایی جونی

بازیگوشیهای فروزان و فاطمه جونی توی حرم

پارک ملت.....فروزان کلی بازی کرد اونجا و خیلی خاطره خوشی براش به جا گذاشت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

تابستون گرم دخملی

تاريخ : سه شنبه 30 شهريور 1395 | 8:18 | نویسنده : مامان نرگس |

 فروزان و آب بازی توی استخر کوچولوش....

 

 

ولی به علت کم آبی، دو سه بار بیشتر بازی نکرده و بعد بازی با کمک مامان تموم آب استخر رو صرف آب دادن به باغچه و یا شستن حیاط کردیم که البته کار خیلی سختی بود که با کمک سطل این کارو انجام بدیمدلخور..

تابستون گرم دخملی

تاريخ : شنبه 16 مرداد 1395 | 15:40 | نویسنده : مامان نرگس |


دخترم
عزیز دلم سلام.
امروز  روز دختران این سرزمین پاک و جاودانه است.
همه می دانیم که همه روزها روز دختر است و امروز
 فقط بهانه ای است برای اینکه به چشمه های عاطفه و لطافت سربزنیم و
 آنها را آنگونه که واقعا هستند، یعنی عزیز و گرانبها و نفوذناپذیر تحسین کنیم.

دخترم! کاش می دانستی با دنیا آمدنت
 چقدر فراوانی و برکت و بخت و اقبال
 برای خانواده به ارمغان آوردی؟
مايه آرامش و بهانه تلاش پدرومادر!
کاش خبر داشتی لبخندهایت و شیرین کاری هایت
چقدر خستگی از تن من و مادرت بیرون می کرد و
 سروصدایت چه شروشور بی نظیری را در محیط خانه برپا می ساخت؟
تو همه آرامش و شور و شوق خانه هستی و
 ای کاش می دانستی که چقدر خانه ها به حضور و شروشور تو نیازمندند!؟

دخترم! در این روز مبارک
خواستم بی نظیری و فوق العاده بودنت را یکبار دیگر فریاد بزنم
و بگویم
که آهای آرام دل بابا!
تو ارزشمندترین خواستنی زندگی هر انسان خوشبختی روی کره زمین هستی!

به قدری گرانبهایی که هیچ شاهزاده ای
با هیچ اسب سفیدی
 نمی تواند تو را بخرد.
مبادا خود را دست کم بگیری و نیازمند کسی شوی
 و گوهرگرانبهای وجودت را  به پای هر بی سروپایی بریزی.
چنان با وقار و متانت روی زمین راه برو که
همه آنها که یاوه می بافند و تو را نیازمند خود می دانند ،
حساب کار دستشان بیاید و
بفهمند که نیازمند واقعی خودشان هستند.

دخترم!
تو آفریده شدی تا کوه عاطفه و دریای لطافت و خورشید مهربانی و صحرای دلربایی و زیبایی و در عین حال اقیانوس غرور باشی.
تو چنانکه بقیه رنگ باوران می گویند صورتی نیستی.
آبی دریا و سبزی دشت ها و سرخی لطیف گلبرگ ها و همه و همه،
در مقابل رنگین کمان احساسات تو هیچ اند.
تو همه رنگ های زیبای عالمی.
 برای همین است که به هر خانه ای قدم می گذاری ، روشنایی و جلوه ای نو و متفاوت می آفرینی.

دخترم!
به آنها که تو را در دایره پاستیل و لاک و رژ و قهر و ناز قضاوت می کنند
 بی اعتنا باش.
به آنها که به تو برچسب های ناصواب می زنند
ذره ای توجه نکن.
آنها از عظمت وجود و پاکی روح
و نگاه معصوم تو بی خبرند.
آنها خبرندارند که هنگام آفرینش،
وقتی نوبت خلقت تو فرا رسید،
 شادی و هلهله کائنات را فرا گرفت
و خداوند لبخند زد.
دریای غرور پدر!
آنها که مراقبت از تو را غیرتمندانه وظیفه خود می دانند و
در عین حال سد راه رشد و عالی شدنت نمی شوند ،
حرمتشان را نگه دار.
ای مهربان تر از همه فرشته ها!
مادر را وقتی نگرانت است و به خاطر راحتی و خوشی تو سختی و دشواری را به جان می خرد یاور باش.
به یاد بسپار که تو
فردای روزگار
مادر دختران و پسران این سرزمین هستی.
همان هایی که قرار است آینده و فردا را بسازند.
تو همه امید اکنون ما
برای آینده ای باشکوه و بی نظیری..
تو همه آینده ای.
قدر خود را بدان و عالی باش.
برای عالی بودن هم لازم نیست متفاوت باشی و برای به چشم آمدن تلاش کنی!
همینی که هستی،
عالی ترین و دیدنی ترین و جذاب ترین شکل خلقت است.
همیشه
مانند الآن باشکوه و با وقار و مهربان
و شورانگیز و شوق آفرین
 و از همه مهم تر دست نیافتنی باش.

تو همه عالی بودن های عالمی.
تو دختر بابا هستی.

دکتر احمد حلت
 

تابستون گرم دخملی

تاريخ : شنبه 16 مرداد 1395 | 15:39 | نویسنده : مامان نرگس |

یادش به خیر روزی که اومدی...

سی روزگی تو هم خیلی زود اومد

حتی سی هفتگی

و حالا

سی ماه!!!!

این روزها خیلی زود اومدن و رفتن..خیلی زود گذشت و میاد روزیکه سی سالگیتو جشن میگیری....

روزی میادو میشی سن حالای من و پر میشی از بچه هات مثه حالای من..

روزی تموم زندگیت میشه مثه حالای من... مثه روزهای من، پر از تو

پر از بچگی تو....

تا چشاتو باز کنی میبینی رسیدی به سی سالگی و یادت میاد بچگیهات و

مثه حالای من میگی" یادش به خیر بچگیهام"

دخترم، پس حالا که بچه ای خودت باش و بچگی کن

دخترم، همیشه و همه جا خودت باش و زندگی کن

دخترم، استوار باش و باز هم زندگی کن

استوار باش و بچگی کن

بچگی کن

فقط بچگی کن

شادی کن

امیدوارم بتونم شادی رو بهت تقدیم کنم

دخترم شادترین روزها برای تو............

30 ماهگیت مبارکمحبت

تابستون گرم دخملی

تاريخ : شنبه 2 مرداد 1395 | 11:44 | نویسنده : مامان نرگس |

این روزهای بهاری برای ما پر از طراوت و تازگیه....پر از تو

پر از لطافتهای دخترانه.... پر از بوسه های شیرین..

پر از خنده های تو... پر از دلهره ها

پر از حرفهای به یاد ماندنی

پر از شور و نشاط بچگی

پر از بچیگیهای تو و مادرانه های من......

پر از شعرهای هر روز...پر از داستانها و تکرار و باز هم تکرار

پر از بازی...پر از صداهای رنگی

تمام اینها شده همه زندگی من... هر روز من پر شده از با تو بودن... با تو و بچگیهای تو

با تو و نشاط تو...شور و شوق تو.... همه اونها شده زندگی من. حتی نق نق های بی دلیل تو ....

 پافشاری برای خواسته هایت به من می گوید بزرگتر از آنی که من تو را مجبور به کاری کنم...

ترس از تاریکی مرا یاد کودکی خود می اندازد و هیچ وقت نمیگویمت که " تاریکی ترس نداره" چون هنوز هم من از تاریکی می ترسم..

غرور و خجالت تو از تشویقهای ما....

و اینکه سعی میکنی زودتر بزرگ شوی و گاهی میگویی که " من بزرگ شدم و خودم لباسهایم را میپوشم" و انتخاب لباس مورد علاقه ات هم این را می گوید که تو زودتر از انچه من فکر میکنم بزرگ می شوی......

و من قدرتی میخواهم که هنگام خستگی نیز با تو بچگی کنم.... هنگام دردها و غصه ها با تو زندگی کنم...

تو بخندی و من با خنده های تو زندگی کنم...

دخترم دوستت دارم...........

 

 

موش کوچولوی من توی این دشت سرسبز کلی ذوق میکرد....

 

 


 

 

فروزان خانم وقتی اینجوری میخواد ماست بخوره!!!!!!!!!!!کچل

 

 


 

شیطنت های فروزان، وقتی میخوای عکس ازش بگیری.....

فروزان و موهای پف پفیش!!!!!

بهار سبز دخملی

تاريخ : جمعه 21 خرداد 1395 | 1:20 | نویسنده : مامان نرگس |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد




.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • آذر دانلود